گرمم بود. بلند شدم و پنجره را باز کردم و چراغ مطالعه را روشن کردم. کتابی برداشتم؛ کتابی چند بار خوانده که صفحه ای ازش را تصادفی باز کردم و نشستم به خواندن. داستانِ سفرِ طولانیِ پسری را تعریف می کرد که از این شهر به آن شهر می رفت و دلش می خواست تمام آدم های دنیا را ببیند. انگار فقط اینجوری خیالش راحت می شد که زندگی کرده.کتاب را سالها پیش خوانده بودم. تمام صحنه ها آشنا بودند اما هر چه فکر می کردم آخرش را یادم نمی آمد. ساعت چند بود ؟ از سه صبح هم گذشته بود. خوابم می آمد ولی خوابم نمی بُرد. لباس هایم را پوشیدم و زدم بیرون که خواب از سرم بپرد. نسیم اواخر تابستان به صورتم می خورد و لرزم می انداخت. چند کوچه را گذراندم تا به خیابان اصلی رسیدم. با آنکه قرار بود فقط کمی قدم بزنم، اما حالا که به خیابان اصلی رسیده بودم دلم می خواست باز هم بروم. آنقدر که صبح شود و نان تازه بگیرم و برگردم خانه و چای بگذارم دم بکشد و املت درست کنم. بنان را هم پخش کنم تا بخواند.چیز زیادی از خیابان را نرفته بودم که آرام آرام خورشید بالا آمد و نورش را پخش کرد. و طولی نکشید که خورشید تمام آسمان را گرفت. اما خب هیچ آدمی ت
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد
تاريخ: چهارشنبه
7 ارديبهشت
1401 ساعت: 7:33